وبلاگ خانم صبا


+ آرزوی کافی

اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما در حال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو می کنم. دختر جواب داد: مامان زندگی ما با هم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تو می کنم . آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر به طرف  پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بر هم بزنم ولی خودش با این سؤال این کار را کرد: تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ جواب دادم: بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ 

او جواب داد: من پیر و سالخورده هستم و او در جایی خیلی دور زندگی می‌کند. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت این است که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود.

از او پرسیدم: وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ 

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: این آرزوی ست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که این را به همه بگویند. او مکثی کرد و در حالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا به خاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: وقتی که ما گفتیم آرزوی کافی برای تو می‌کنم، می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی داشته باشیم. سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :

آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد، بدون توجه به این که روز چقدر تیره است.

آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترین ها تبدیل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .
آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحت تری داشته باشی .
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .

 

می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید .

از زندگی لذت ببرید !

  

آرزوی کافی برایتان می کنم.

سال نو مبارک

نویسنده : صبا ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٧
تگ ها: آرزوی کافی
comment نظرات () لینک

+ خلبان

کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."  

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت.  سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد.  ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود.  گاهی  چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد.  پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.  هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد.  امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.

کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.  بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.  مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست.  او میخواست راز این آرامش را بداند.  همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد.  سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."  گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

 

بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد.  طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم.  همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.

امّا، به خاطر داشته باشیم، که خدا که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بیکران زندگی هدایت میکند.  او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند.  نگران نباشید.

نویسنده : صبا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گفته هایی تعمق برانگیز

*باد می وزد... می توانی در مقابلش هم دیوار بسازی، هم آسیاب بادی. تصمیم با توست.

*زیباترین حکمت دوستی، به یاد هم بودن است، نه در کنار هم بودن.

*دوست داشتن بهترین شکل مالکیت و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است.

*خوب گوش کردن را یاد بگیریم، گاه فرصتها بسیار آهسته در می زنند.

*اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود، می فهمم که راه را اشتباه رفته ام.

*مهم بودن خوب است ولی خوب بودن خیلی مهم تر است.

*فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد ولی راه به جائی نخواهد برد.

*انتخاب با توست، می توانی بگویی: صبح به خیر خداجان یا بگویی: خدا به خیر کنه، صبح شده.

*زندگی کتابی است پرماجرا، هیچ گاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز.

* مثل ساحل آرام باش، تا مثل دریا بی قرارت باشند.

*جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.

*همیشه خواستنی ها داشتنی نیست، همیشه داشتنی ها خواستنی نیست.

*بیا لبخند بزنیم بدون انتظار پاسخی از دنیا.

*به کم نورترین ستاره ها قانع باش، که چشم همه به سوی پرنورترین ستاره هاست.

*فکر کردن به گذشته، مانند دویدن به دنبال باد است.

*آدمی ساخته افکار خویش است، همان خواهد شد که به آن می اندیشد.

*امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنیمت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد.

* اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد.

*اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود.

 

نویسنده : صبا ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٩
comment نظرات () لینک

+ چرا؟!

چرا؟  (WHY)

دوست من «جان فوپ» وقتی متولد شد دست نداشت ولی هیچ وقت از خودش سوال نکرد چرا من دست ندارم؟» بلکه پرسید: «با پاهایم چه کاری می توانم انجام دهم؟» و من هنگامی که دیدم او با استفاده از پاهایش با چوبهای غذاخوری ژاپنی می تواند غذا بخورد، با خود گفتم: «او هر کاری را می تواند انجام دهد».

هنگامی که بلایی به سرمان می آید، یا همه چیزمان را از دست می دهیم یا کسی که عاشقمان بوده ما را ترک می کند، اغلب ما از خودمان می پرسیم:

«چرا؟»

«چرا من؟»

«چرا حالا؟»

«چرا او مرا سرگشته و تنها رها کرد؟»

سؤالاتی که با  «چرا» شروع می شوند، ممکن است ما را به یک چرخة بی حاصل بیندازند. اغلب جوابی برای این "چرا" ها وجود ندارد و یا اگر هم جوابی وجود داشته باشد، اهمیتی ندارد.

افراد موفق سؤالاتی از خود می پرسند که با «چه»  شروع می شوند:

«چه چیزی از این پیشامد آموختم؟»

«چه کاری باید در برخورد با این پیشامد بکنم؟»

و هنگامی که پیشامد واقعاً فاجعه آمیز است، از خود می پرسند: «چه کاری طی24 ساعت آینده می توانم بکنم تا اوضاع کمی بهتر شود؟» اینها از آنچه که دارند بیشترین استفاده را می کنند و آنچه که از دستشان بر می آید انجام می دهند و اگر زندگی بر وفق مراد نبود، خیلی مهم نیست که «چرا؟»

در یک کلام:  

افراد خوشبخت هیچوقت نگران نیستند که آیا زندگی بر «وفق مراد» هست یا نه.

 

نویسنده : صبا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳۱
تگ ها: چرا و بلا و خوشبخت و پیشامد
comment نظرات () لینک

+ قانون دانه

قانـــون دانــــه

نگاهی به درخت سـیب بیندازید. شاید پانـصد سیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسیم «چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟» اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می دهد. به ما می گوید:

« اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند. پس اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید.»

از این مطلب می توان این نتایج را بدست آورد:

-  باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری.

-  باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی.

- باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده ات را بفروشی.

-  باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی.

وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم دیگر ناامید نمی شویم و به راحتی احساس شکست نمی کنیم. قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آنها درس گرفت.

در یک کلام:

افراد موفق هر چه بیشتر شکست می خورند، دانه های بیشتری می کارند.

 

نویسنده : صبا ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳۱
comment نظرات () لینک

+ یادم باشد

یادم باشد حرفی نزنم که دلی بلرزد...
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
....
و تنها دل ما دل نیست....
یادم باشد جواب کینه را با کمتر از مهر؛ و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم....
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم....
یادم باشد از چشمه درسِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن....
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ..... یادم باشد ....

 

نویسنده : صبا ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳۱
تگ ها: صداقت و آزار و مهر و کینه
comment نظرات () لینک

+ شعرى از پابلو نرودا

شعرى از پابلو نرودا
============


"Die Slowly" Poem
 
"Die Slowly" is a beautiful poem originally written in Spanish

by Pablo Neruda (1904-1973).

این شعر در واقع به زبان اسپانیایی است و ترجمه های متفاوتی از آن به زبان انگلیسی وجود دارد. ترجمه زیر برداشتی آزاد از ترجمه ای از احمد شاملو و چند ترجمه انگلیسی با توجه به مفهوم کلی شعر است.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
 
اگر سفر نکنی،
 
اگر کتابی نخوانی،
 
اگر به اصوات زندگی و موسیقی طبیعت  گوش فرا ندهی
 
اگر برای خودت ارزشی قائل نباشی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری و عزت نفس را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

وقتی تمام  روزها را با نفرین به بخت بدت بگذرانی

و از باران بد شانسی ها که تمامی ندارد

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

 اگر برده ‏ی عادات و عقایدت  شوی،
 
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

 اگر در  زندگی هیچ وقت ریسک نکنی ...

راههای مختلف را امتحان نکنی

و رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
 
یا اگر با دیگران برای آموختن و کسب تجربه صحبت نکنی

به آرامی آغاز به مردن می‏کنی

اگر قبل از این که کاری را شروع کنی نسبت به آن بدبین باشی

و آن را انجام ندهی

اگر درباره ی چیزهایی که نمی دانی پرسش نکنی

اگر به سوالاتی که جوابشان را میدانی پاسخ ندهی

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
 اگر از شور و حرارت و هیجان
 
از احساسات سرکش،
 
و از چیزهایی که چشمانت را به
 
درخشش وا می‌دارند،
 
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،

دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
 اگر هنگامی که با شغلت و یا کاری که انجام می دهی
 
شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
 
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
 
اگردنبال رویاهایت نروی،
 
اگر به خودت اجازه ندهی
 
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ت ورای مصلحت‌اندیشی رفتار کنی

 امروز زندگی را آغاز کن!

لازمه ی زندگی تلاش و مخاطره است نه تنها یک نفس کشیدن ساده

امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!

تنها با شکیبایی و تلاش مستمر است که می توانی شادی را به زندگیت بیاوری

کاش همیشه به یاد داشته باشیم از این مدت کوتاهی که زنده ایم لذت ببریم

فقط امروز زنده ام.

اگر این عبارت را باور کنیم چقدر زندگی مان تغییر خواهد پذیرفت.

هنوز باورمان نیست که یک بار فرصت زیستن داریم.

انگار این زندگی تمرینی است برای تولد دوباره و زیستنی از سرآغاز....

البته چه می توان کرد در جایی که روزمرگی در جریان است و همه به سویی می روند،

ناخواسته و ناتوان از چرخشی هر چند کوچک

اگر فرصتی هست،

برای یاد گرفتن، دوست داشتن، خندیدن، ابراز عشق کردن، گشتن، نوشتن و

آن را از دست نده

آری فقط امروز زنده ام.

می دانم که می دانی.

 

نویسنده : صبا ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٠
comment نظرات () لینک

+ مسافر و درخت

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت ‌و راه ‌افتاد. رفت‌ که ‌دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام ‌از خدا پر نشود برنخواهم ‌گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌کنار راه ‌ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای ‌رو به‌درخت‌گفت: چه‌ تلخ‌است‌کنار جاده‌ بودن ‌و نرفتن؛ و درخت ‌زیر لب‌ گفت: ولی‌تلخ‌تر آن ‌است‌که‌بروی ‌و بی ‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی ‌آن‌چه ‌در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت ‌و گفت: یک ‌درخت‌از راه‌ چه ‌می‌داند، پاهایش ‌در گِل‌است، او هیچ‌گاه ‌لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید که ‌درخت‌ گفت: اما من‌جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام ‌و سفرم ‌را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن ‌که ‌باید. مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌سنگین‌بود. هزار سال‌گذشت، هزار سالِ ‌پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌بود، اما غرورش‌ را گم‌کرده‌بود. به‌ابتدای‌جاده ‌رسید. جاده‌ای‌که‌ روزی ‌از آن ‌آغاز کرده‌بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌تا لختی‌بیاساید. مسافر درخت‌ را به ‌یاد نیاورد. اما درخت ‌او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات ‌چه ‌داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام ‌خالی ‌است ‌و هیچ‌چیز ندارم. درخت‌گفت: چه‌خوب، وقتی ‌هیچ‌چیز نداری، همه‌چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات ‌همه‌چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده ‌آن ‌را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات ‌جا برای‌خدا هست. و قدری‌ از حقیقت ‌را در کوله ‌مسافر ریخت. دست‌های ‌مسافر از اشراق‌پر شد و چشم‌هایش ‌از حیرت ‌درخشید و گفت: هزار سال‌رفتم‌و پیدا نکردم ‌و تو نرفته‌ای، این ‌همه ‌یافتی! درخت‌گفت: زیرا تو در جاده ‌رفتی ‌و من ‌در خودم.

و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌جاده‌هاست.

 

 «انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست. تو می خوای چی کار کنی؟ …تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی؟»

نویسنده : صبا ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱۸
تگ ها: اشراق و جاده و سفر و درخت
comment نظرات () لینک

+ چگونه یک پارادایم شکل می گیرد؟

 

گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یک نردبان و بالای نردبان موز گذاشتند. هر زمانی که میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند. پس از مدتی، هر وقت که میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را کتک می‌زدند.

پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم  وسوسه‌ای که داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد. دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمون‌ها را جایگزین کنند.

اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که بالای نردبان برود که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

پس از چندبار کتک خوردن میمون جدید با این که نمی‌دانست چرا؟  اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود.

میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تکرار شد. سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (کتک خوردن) تکرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند. آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از 5 میمون جدید بود که  با اینکه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی که بالای نردبان می‌رفت را کتک می‌زدند. اگر امکان داشت که از میمون‌ها بپرسند که چرا میمونی که بالای نردبان می‌رود را کتک می‌زنند شرط خواهیم بست که جواب آن‌ها این خواهد بود :

" من نمی‌دانم، این اتفاقی‌ است که اطرافمان می‌ افتد! "

این جواب به نظر شما  در جامعه امروزی ما آشنا نمی‌آید ؟ !

چون این امکان می رود که بعد از مطالعه این متن از خودشان بپرسند که چرا ما گاهی اوقات کارهایی را که دیگران انجام می‌دهند کورکورانه ادامه داده و پیروی می کنیم و غافلیم  از اینکه دلیل انجام آن کار را عاقلانه و با استدلال صحیح پی گیری کنیم.  

 

نویسنده : صبا ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
comment نظرات () لینک

+ ویلون‌نوازی در مترو

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.

این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاترهای شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌ پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش می تواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست می دهیم؟


بنقل و ترجمه از:

Effective club

 

نویسنده : صبا ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۳
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد