عجب خوش شانسی!

عجب خوش شانسی!

 

 

پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند:" عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!"

روستازاده پیر جواب داد: "از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟" همسایه ها با تعجب گفتند: "خب معلومه که این بدشانسیه!"

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: "عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت!"

پیرمرد بار دیگر در جواب گفت: "از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟"

فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند:" عجب شانس بدی!"  کشاورز پیر گفت: "از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟" و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: "خوب معلومه که از بدشانسی تو بوده پیرمرد کودن!"

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسایه ها با دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: "عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد!" و کشاورز پیر گفت: "از کجا می دانید که ...؟"

 

 

                                              مترجم: لادن نصیری

/ 5 نظر / 11 بازدید
حامی

سلام.از تک تک داستانها لذت بردم.حسنک کجايی؟وپير مرد و شانس و........... خوشحال ميشم بهم سر بزنين.ايا با تبادل لينک موافقين؟ شاد و موفق باشيد

ايلا

دعوتم را می پذیری ؟

بهزاد

به اين سطر ها آمده ام که بگويم:از ديوار به آنطرف دنيا می روم و خودم را هزار بار در چشمان دريا گم می کنم و....../تمام اين اخراج ها را در چمدان به سفر می کارم

eela

سلام دوست عزيز ممنونم که دعوت رو پذيرفتی و اومدی از لطفت بابت لينک ممنونم در اولين فرصت منم اين کار رو انجام ميدم با اجازه شما عزيز دل

آيکا

سلام اين داستان خيلی جالبيه براووووو به حسن سليقه شما