مانع

مانع

در زمان های قدیم، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

« هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.»

 

                                          منبع: عشق بدون قید و شرط

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
آبجی سحر

سلام خوبی وب قشنگی داری وقت کردی به کلبه آبجی سحرتم يه سر بزن خوشحال ميشم گلم.روز خوش . بای

ناتاشا اميری

سلام این بار خودم هستم ...خود خودم ...دلیلش ر ا در وب لاگ نوشته ام .همین طور علت توقیف کتاب و ادامه ی مطلب غزاله علیزاده.... وقتی بو د سر بزنید! امیدوارم دست خالی برنگردید ! www.natashaamiri.persianblog.ir

صبا رهگذر

درود دوست عزيز با غزلي تازه و با سبدي گل مهرباني و محبت در انتظار مقدم سبز و معطرتان نشسته‌ام. به خلوت تنهايي‌ام سر مي‌زنيد؟

کاوه

سلام خانم صبا خوبی گفتم ۱ سر بهت بزنم ببينم من نيستم خوش ميگذره ؟ ايشالا زودتر بر ميگردم ميام بهت سر ميزنم