سه نامه از تدی

سه نامه از تدی

 

تدی استالرد یکی از بچه هایی بود که در مدرسه نظر کمتر کسی را به خود جلب می کرد. حتی مسوولین مدرسه هم توجهی به او نمی کردند. او به مدرسه هیچ علاقه ای نشان نمی داد. لباس هایی چروکیده ، موهایی که هرگز رنگ شانه را به خود ندیده اند و صورتی بی رنگ و کم خون داشت. با نگاه متعجب و بدون حس خاصی ساعت ها خیره به جایی نگاه می کرد. وقتی خانم تامپسون، معلم کلاس با تدی صحبت می کرد او همیشه کم حرف می زد و کلمات یک بخشی به کار می برد. بچه ای فاقد هرگونه جذابیت، بدون حس و انگیزه و دور افتاده از جو مدرسه بود. حتی دوست داشتن و در قلب جای گرفتن او سخت و دشوار به نظر می رسید. اگر چه معلم او همیشه به زبان می آورد تمام بچه های کلاس را به یک اندازه دوست دارد اما در باطن می دانست این جمله حقیقت ندارد. او چند سالی بود که معلم تدی بود و همه چیز را راجع به تدی و زندگی اش می دانست. خانم تامپسون هر سال کارنامه و نحوه فعالیت تدی را گزارش می کرد . در این پرونده همه نکات راجع به نحوه زندگی و فعالیت های مدرسه نوشته شده بود. مثلاً در کلاس اول نوشته شده بود: به نظر می رسد تدی در آینده فرد موفقی بشود در تکالیف و رفتارش علایم پیشرفت را از خود نشان می دهد، اما وضعیت خانوادگی خوبی ندارد. کلاس دوم: تدی می تواند بهتر از این باشد. به دلیل بیماری شدید مادر و نبود شخص دیگر، کسی در خانه نیست که به او در حل تکالیف کمک کند و نظارتی روی آن ها داشته باشد. کلاس سوم: تدی پسر بسیار خوبی است اما بسیار جدی است . در یادگیری کند است و مسایل را دربر یاد می گیرد. مادرش امسال فوت کرد. کلاس چهارم: تدی خیلی کند است اما بچه با ادب و سر براهی است. پدرش هیچ علاقه و توجهی به او نشان نمی دهد.

تعطیلات سال نو فرا رسید و بچه های کلاس هر یک هدیه ای برای خانم تامپسون آوردند. آن ها هدایای خود را کنار هم روی میز خانم معلم چیدند و دور او جمع شدند تا باز شدن آن ها را شاهد باشند. در میان هدیه ها یکی هم از طرف تدی بود. خانم تامپسون خیلی شگفت زده شد که او هم چیزی آورده است اصلاً فکرش را هم نمی کرد. هدیه تدی در کاغذ قهوه ای کلفتی پیچیده و با چسب بادبادک چسبانده شده بود. روی کاغذ فقط یک جمله ساده کودکانه بود: از طرف تدی برای خانم تامپسون. وقتی او هدیه را باز کرد یک دستبند رنگ و رو رفته که نصفی از سنگ های روی آن ریخته شده بود و یک شیشه عطر ارزان قیمت را دید. وقتی بچه ها شروع به مسخره کردن و پوزخند زدن به هدیه تدی کردند، خانم تامپسون برای ساکت کردن آن ها و نشکستن دل تدی دستبند را به دست خود بست و به مچ خود نیز کمی عطر زد. مچ خود را کنار صورت بچه ها برد تا آن ها هم بوکنند و از آن ها پرسید بویش خیلی خوبه این طور نیست؟ شاگردان در حالی که بینی خود را گرفته بودند با حالتی که معلوم بود ساختگی است گفتند: بله اما در چشمان و رفتار همه عدم موافقت با این جمله به چشم می خورد.

در پایان روز وقتی مدرسه تعطیل شد، بچه ها همه به خانه های خود رفتنذ. تدی به میز خانم تامپسون نزدیک شد به آرامی کنار میز او رفت و آهسته گفت: خانم تامپسون شما بوی مادرم را می دهید. دستبند او هم در دست شما واقعاً زیباست. خیلی خوشحالم که از هدیه های من خوشتان آمد. وقتی تدی رفت، خانم تامپسون روی زمین زانو زد و از خدا طلب بخشایش کرد.

روز بعد وقتی بچه ها به مدرسه آمدند خانم تامپسون دیگر آن معلم دیروز نبود او حس می کرد دیگر یک معلم معمولی نیست بلکه متعهد و ملزم شده بود که تک تک شاگردان خود از جمله تدی را دوست داشته باشد و کارهایی برای آن ها انجام بدهد که اثر آن بعد از رفتن بچه ها نیز در قلب و روح آنها باقی بماند. او حالا خود را نماینده خدا روی زمین می دید. روش تدریس خود را تغییر داد با بچه هایی که در یادگیری کند بودند با صبر و حوصله خاصی رفتار می کرد، مخصوصا با تدی. در پایان سال در رفتار و درس تدی تغییرات شگرفی حاصل شد، او حالا دیگر با اغلب شاگردان درس خوان کلاس برابری می کرد و حتی از برخی از آن ها نیز موفق تر و کوشاتر شده بود. مدرسه تمام شد، سالها گذشت. مدت زیادی بود که خانم تامپسون خبری از تدی نداشت تا این که یک روز یادداشتی از تدی برای او رسید.

خانم تامپسون عزیز:

دلم می خواهد شما اولین کسی باشید که این خبر را می شنوید و در شادی من شریک می شوید. من با رتبه دوم امروز از دبیرستان فارغ التحصیل می شوم.

با نهایت علاقه و احترام تدی استالرد

چهار سال بعد یادداشت دیگری رسید:

خانم تامپسون عزیز، همین الان مسوولین دانشگاه به من اطلاع دادند رتبه اول دانشگاه خود را به دست آورده ام. دلم می خواست شما اولین کسی باشید که این خبر را می شنوید و در شادی من شریک می شوید. دانشگاه خیلی آسان نبود اما دوران خوبی بود.

با عشق تدی استالرد

و چهار سال بعد:

خانم تامپسون عزیز، امروز با محبت و توجه شما من دکتر تئودور استالرد هستم. دلم می خواهد بدانم از این که زحمات شما به بار نشسته است چه حسی دارید؟ و مثل همیشه اولین کسی باشید که خبر ازدواج من در ماه آینده را می شنوید. دوست دارم به خاطر من بیست و هفتم ماه بیایید و در جایی که اگر مادرم زنده بود می نشست یه عنوان یک مادر بنشینید. شما برای من مانند او و تنها کسی هستید که من در دنیا دارم. چون پدرم هم سال پیش فوت کرد.

با عشق تدی استالرد

 

منبع: Chicken soup for the soul   

/ 4 نظر / 5 بازدید
کاوه

سلام خانم صبا جان کم پيدائی ؟ سر نميزنی. به روزم بيا .

عابد

سلام بر صبای عزيز هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد با آروزی موفقيت روزافزون برای شما

دعوت نامه تالار انجمن ادبي هنري لحظه هاي انتظار

دعوت نامه تالار انجمن ادبي هنري لحظه هاي انتظار http://maghsad.com/arrs/index.php به انجمن ما بپيونديد تالار هنرمندان جوان پارسي فضايي براي ارتباط ارائه اثار و تبادل افكار و انديشه هاي شخصي در باب ادبيات و هنر

آماندا

سلام، وبلاگ بسيار قشنگي داري! به من هم سر بزن!